به گزارش آژانس خبری کارآفرینان اقتصاد، تمامی پیشرفتهای انسانی، وابسته به ارتباط و چگونگی ایجاد آن بوده است. اما، رسانهها چه نقشی در ارتباط دارند. آیا نقش رسانه فراتر از یک ابزار و یا انتقال دهنده معنا است؟ مطمئنا، رسانهها، فراتر از یک ابزار ارتباطی هستند. ویژگی ذاتی هر رسانه، بر ساختار و چگونگی ارائه معنا تاثیر میگذارد. چنانچه، رسانه سینما، نقشی متفاوتتر از رسانه نقاشی و یا مجسمه سازی دارد.
از این رو، نوع، ساختار و چگونگی ارائه معنا و اشکال مفهومی را که عرضه می کنند، تاثیرات متفاوتی را در بیننده و مخاطب ایجاد مینمایند. تمایز رسانهها، به ابزار ارتباطی خلاصه نمیشوند بلکه فرستنده معنا نیز، دارای ساختار حسی و ذهنی است که رسانه مشخصی را نسبت به سایر رسانههای دیگر بر میگزیند و چگونگی ارائه پیام را از زاویه ذهنی و حسی خود بررسی میکند تا موثرترین نوع ارتباط را ایجاد نماید. بر اساس ویژگی پیام، نوع رسانه، از لمس مواد و درک فرم و حس صدا و حرکت در رسانههای متعدد، میتوانند تعیین کننده بخشی از چشمانداز گزینش فرستنده و انتخاب خاص بیننده نسبت به دریافت پیام باشد.
انسان از ابتدای خلقت، ناگزیر به ایجاد ارتباط بوده است. ارتباط با محیط، با خود و با همنوعان. نیاز به داشتن ارتباط در وجود انسان، منشا بقا، تولید و همدردی و همیاری بوده است. سوالی که مطرح است اینکه، بدون وجود زبان و خط، ارتباط بین انسانها چگونه بوده است؟ و در این زمان، و با رشد ابزارهای پیشرفته ارتباطی، ارتباط ها چگونه ایجاد میشوند؟ رسانهها برای ایجاد ارتباط و انتقال معنا، در سطح گزارههای خبری اهمیت دارند؛ یا اینکه فراتر از آن، امکان راهیابی به انتزاعیترین بخش تفکر و تجربه های انسانی را دارند تا ارتباطی عمیقتر را شکل دهند.
بعضی از متفکران، بدن را قبل از زبان، به عنوان ابتداییترین نوع ارتباط انسانها با همدیگر و با محیط میدانند و معتقد هستند که انسان، انتقال مفاهیم و معناها را با استفاده از ویژگیهای حسی–حرکتی بدن شکل میداده است. اشاره به اندامها، فرمدهی آنها و یا ایجاد حرکاتی خاص، همانند نشان دادن درد، شادی و فرار و گریز و هر بیان احساسی دیگری از طریق بدن بوده است و با بکارگیری اشیا و مواد پیرامونی، گسترده تر شده و با آواهای مبهم از دهان، نیز همراه گردیده است.
از این رو، رسانه بدن را پیشازبانی میدانند و برای آن اهمیت ویژهای قائل هستند، همانگونه که امروز ما، ساختار فیزیک و بدن زیستهمان را برای انتقال معناها نیز بکار میگیریم و به شکل ناخود آگاهی، مفاهیم درونیمان را به مخاطب مخابره میکنیم. ما، به عنوان انسان دوره معاصر نیز، بسیاری از رسانهها را ایجاد کردهایم تا گستردهتر و موثرتر، به هدف غایی ذهنی ما، ارتباط و انتقال معنا برسیم.
رسانههای سینما، نقاشی، ویدئو و بسیاری رسانههای دیگر را خلق میکنیم تا بتوانیم، در ورای ظاهر اشیا و مفاهیم آنها، به دریافتهای انتزاعیتری دست یابیم، اینها، ابزارهایی هستند که کاربرد آنها، ما را به محتواهایی گستردهتر از مضامین پیش رویمان هدایت میکنند. و اگر بدن را نیز، رسانهای به منظور انتقال پیام و ارتباط بدانیم، بدن میتواند بخشی از اوج بیان احساسی ما را به نمایش بگذارد و گاهی مفهوم بدون استفاده از نمایشهای حسی حرکتی بدن، شکل احساسی و هیجانی خود را متبلور نمیکند. و اساسا، از طریق بدن و ساختار فیزیولوژیک و ادراکی آن است که مفاهیم بهتر دریافت، پردازش و درک میشوند.

بدن و زبان در اندیشه نظریه پردازان معاصر
نظریه پردازانی همچون موریس مرلوپونتی و مارسل موس معتقد بودند؛ بدن به عنوان یک رسانه، غیر فعال عمل نمیکند بلکه سیستم حسی ادراکی بدن، بخشی مهم از ارتباط، در بیان اندیشههایی انتزاعی و مفهومی هستند. اما، بر خلاف آن، از دید زبانشناسانی همچون فردینان دوسوسور و نوام چامسکی، زبان، یک نظام نشانهای، که از ویژگیهای بنیادین ذهن انسان است و از مهمترین امکان ارتباطی است که میتواند مفاهیم انتزاعی ذهنی و اسطورهای و دانش انسانی را به مخاطب مخابره کند. در حالی که در اندیشه نظریه پردازان بدنمند، نیروی حسی و ادراکی بدن و ساختار فیزیولوژیک آن، در شکلگیری و ارائه پیام، بنیادی تر و پیشینی و وابسته به تجربیات اولیه زندگی انسانی است.
بدن صرفا عامل انتقال و جسمانی کردن ذهن نیست بلکه فراتر از آن، خود، هویت مستقل دارد و نیروهای حسی حرکتی آن، می تواند آشکار کننده نظام فکری و هویتی باشند. زیرا، بدن نیز حامل رفتارهای فرهنگی، زیستی و مفاهیمی در رابطه با هنر و سایر معناهای دیگری که میتواند وجود خود را در نظام هستی تبیین نماید و خود ساختاری ویژه در نظام ارتباطی باشد.
نشانهها و کدهای ارتباطی در ذهن و بدن و ساخت معنا
امکان ایجاد ارتباط، وابسته به کدها و نشانههایی که در محیط، فرهنگ و تاریخ شکل گرفتهاند و با گشودن معنای آنها، تفسیر و پردازش آن در مغز، فرآیند ارتباط شکل میگیرد. کسانی که با این علائم آشنایی دارند و جزیی از هویت زیسته و تاریخی آنان محسوب میشود، میتوانند، ارتباط معنادارتری را شکل دهند. ساختار بدن، چه در محدوده ذهن و چه اندامهای حسی و حرکتی، همگی با مغز در ارتباط هستند و به عنوان رسانه انتقال پیام، اهمیت دارند و در هر دو این حالات، ذهن با عاملیت بدن، اما، به عنوان رسانهای فعال، کدهای معنایی را ایجاد و مخابره میکنند. و با پیچیدهتر شدن ساختار ذهن و ایجاد استعارههای مفهومی گستردهتر، بدن نیز هم راستا با آن شکل مفهومی تر و بیانیتری گرفته و توانستهاند، شیوههای پیشرفتهتری را در تجربه زیستی، حسی و ادراکی ایجاد نمایند.

تجربه جهان از طریق بدن و نگرشی فرهنگی و اجتماعی به ساختار بدن
کنشهای انسان بر اساس زندگی زیسته و هویتهای اجتماعی، فرهنگی و فیزیکی وی تعیین میشوند. و از زمانی که به عنوان فاعل شناسا، در طبیعت و در جامعه انسانی قرار گرفت، امکان حضور بی واسطه ذهن و بدن به عنوان جزیی جدایی ناپذیر از ادراک و وجود در عالم هستی، امکان خلق و ساخت مفاهیمی استعاری، اسطورهای و آیینی را داشته است. نقش مهم اسطورهها و آیینها، به عنوان تجربههای اولیه برای انسان اهمیت دارد و بدن نیز در این فرآیند ارتباطی، نقش مهمی را ایفا میکند. از دید مرلوپونتی "انسان جهان را از طریق بدن زیسته تجربه میکند" و جسم انسان رخدادی بر انگیزاننده و مهیج و قدرتمند است. و روایت بدن، در ساختارهای اجتماعی و فرهنگی متفاوت، باعث درک متفاوتی از معناها و مفاهیم میشوند.
نقش بدن از دید بوردیو، اینکه از طریق رفتارهای بدنی است که به سیستم اجتماعی، طبقه و نگرشهایی که هویت را ساختهاند، پی میبریم. آنچه ما از بدن درک میکنیم همان چیزی است که او در سابقه تاریخی و اجتماعی خود زیسته و میزانی برای سنجش وی، براساس پیشینهای است که به بیننده منتقل میکند.
باز اندیشی دوآلیسم دکارتی و تجربه بدنمندی اندیشمندان معاصر
براساس دوآلیسم دکارت، بدن و ذهن دارای دو هویت مستقل هستند وی اهمیت ویژهای به مقوله ذهن داده است. اما، در دیدگاه اندیشمندانی همچون، جورج لیکاف و مارک جانسون ذهن و اندیشه انسان متاثر از بدن است و شناخت، زمانی صورت میگیرد که بین بدن و ذهن ارتباط برقرار شود، آنها اندیشه را استعاری میدانند و معتقد هستند که استعارهها، ساختاری شناختی دارند و با ساختار عصبی مرتبط هستند. و بدن نیز در شکلگیری اندیشه دخالت دارد و اندامهای حسی –حرکتی بدن، به منظور انتقال پیام ها و اندیشه های انتزاعی بکار گرفته می شوند و بدن و اندیشه از یکدیگر جدا نیستند. دیدگاهی که باعث شده است انسان معاصر ارتباط را گسترده تر و دارای ویژگیهایی بداند که بتواند ساختار ارتباط و رسانه را عمیق تر بررسی نماید و جنبههای انسانی و فیزیولوژیک آن را بیشتر در نظر داشته باشد.
اسطوره ها و آیین؛ اندیشه، بدن و هنر
اسطورهها پیامهایی با مفاهیم انتزاعی، که بیشتر به منظور جبران نیازها، کمبودها و ترسهای انسانی شکل گرفتهاند و حامل پیامهایی اجتماعی، فرهنگی و عاطفی انسانهایی هستند که در دورهای از تاریخ زیسته، و اندیشههایی را خلق کردهاند تا ارتباط عمیقتری با هستی ایجاد نمایند. شکلگیری آنها در قالب تصویر، نماد و روایت، بخشی مهم، از تاریخ اندیشه بشری است. ساخت اسطورهها بنظر میرسد، جزئی از ساختار ذهنی بشر باشد که زمان نمیشناسد و رشد آنها تا هم اکنون ادامه دارد.
وجود آنها در دنیای معاصر نیز، میتواند به شکل عمیقتری، حامل پیامهایی از کلیه جنبه های فرهنگی، تاریخی و اجتماعی باشد. آنها با معناهای ضمنی فراوانی که دارند، میتوانند کاربردی عملی داشته باشند و از طریق آیینها و در زمان شکل گیری مراسمها بدنمند شوند. تجسم اسطورهها در ساختار بدن و کنشیهایی جمعی و از طریق حرکات و نمایشها باز تولید میشوند. ایجاد آیینها و مراسمها، گویای یک سیستم تعاملی ذهن و بدن است که میتواند ارتباطات عمیقتر انسانی را شکل دهند.
اگر بدن در نخستین تجربیات انسانی خود، به احساس و واکنشهای لحظهای وابسته بود در طول زمان، با شکل گیری تواناییهای استعاری ذهن و تجربههای بدنی، دارای ویژگیهای معنایی و فرهنگی پیچیدهتری شد و به عنوان کانونی برای بیان اندیشههای ذهنی، و با جسمانی کردن آن در فرآیند تکرار، شکلی آیینی و نمادین نیز یافتند.
تفکر گذشتگان که با اندیشههای زندگی، مرگ، ترسها و نیازهای وی مرتبط بود در دیدگاه امروزین، آنها در لایههایی از مفاهیم فرهنگی و تاریخی هویت مییابند و صرفا محملی بر وجود انسانی وی، به عنوان کارکردی برای بر طرف نمودن نیاز های اولیه زیستی و احساسی نمیباشند. بلکه در بخشی، که به کارکرد بدن، به عنوان نیرویی بر انگیزاننده و شکل دهنده مفاهیم است، اهمیت مییابند، ویژگی آیینی، بر اساس بدن و کارکرد آن، به صورت تکرار، حرکات نمایشی و کنشهای جمعی میتواند شکلی بیرونی بیابند و هر حرکت انسان، که با مفاهیمی خاص تکرار میشوند، میتواند نوعی آیین را یادآوری کنند. همگامی و حضور بی واسطه ذهن و اندام های حسی و حرکتی بدن. از این منظر، یافتههای تاریخی، هرآنچه که انسان در گذشته ساخته و پرداخته است حاصل تعامل ذهن و بدن و تجربههای حسی-حرکتی او در مواجهه با جهان بوده است.
کنشهای انسان در هنر و آیین
دیدگاهها و کنشهای انسان در هنر، به تجلی فرم، شکل، تصویر، صدا و حرکت میانجامد و میتواند رد پایی از تفکرات اسطورهای کهن را نیز درخود داشته باشند نشانه ها و کدهایی که با معنایی خاص به منظور هدفی، اجرا و یا نمادین می شوند و در حیطه افعال فردی نمیگنجند، رشد میکنند و از هنرمند فراتر میروند. انسان ها میتوانند، تجربیات خود را در یک نمایش، به شکل حرکت اجتماعی همراه با شور جمعی و احساسی مشترک، که بنظر نوعی آیین برگزاری است، ارائه دهند از این رو، هنرمند میتواند با توجه به ادراکات جمعی با سازمان دهی، نوعی کنش را هدایت نماید که دارای ویژگیهای یک رسانه آیینی باشد، فعالیتی که انگیزه درونی دارد و به شکل بیرونی ظاهر میشود و مفاهیمی را ابراز کرده که هر گونه پیام اجتماعی، فرهنگی و یا سیاسی را داشته باشد. امروزه، آیینها ساخته نمیشوند که تنها شکل دهنده نمادها و اسطورههای یک ملت باشند بلکه گاهی هویت مییابند تا آشکار کننده بسیاری از نیاز ها و انتظارات فردی و اجتماعی باشند و حامل پیام میشوند شاید در ابتدا، به صورت لحظهای و منفرد ظاهر شوند. اما، میتوانند با گذر زمان، شکلی نمادینتر بیابند و به جنبش و حرکت مردمی تبدیل شوند. شکلدهی معنایی آن، با نوعی حرکات و اصوات و پیام ها ظاهر میشوند که در گذر زمان کاملتر و معنادارتر میشوند و گاهی نیز رسالت اولیه و معنایی خود را با گذشت زمان از دست میدهند و به شکل یک رسم آیینی، با تهی شدن از مفاهیم اولیه اجرا میگردند و در حافظه جمعی به عنوان بخشی از رسوم باقی میمانند.

الگوی زمان در هنر و آیین با نظر تکمیلی به دیدگاه یاکوبسن
بر اساس آنچه گفته شد، رسانه میتواند وسیله یا بستری برای انتقال پیام از جانب فرستنده باشد. که بر اساس محتوای پیام و هدف آن و چگونگی ارائه آن تعیین میشود، میتوان محتوای پیام را در قالب تصویر ،صدا و حرکت نشان داد. از دیدگاه یاکوبسن، شش عنصر در فرآیند ارتباط اهمیت دارند. فرستنده، گیرنده، پیام، زمینه، نشانهها و عنصر تماس. عناصر ارتباطی یاکوبسن، جنبههای متفاوت ارتباط را بیان میکند که در دنیای کنونی، و با تحول تاریخی انسان، این عناصر اشکال متفاوتی یافتهاند، اما، زمان نیز میتواند یک ویژگی مهم دیگر پیام باشد که در عناصر شش گانه یاکوبسن، جداگانه در نظر گرفته نشده است و به طور ضمنی در عنصر زمینه میتوان آن را یافت اما، به عنوان یک جنبه تکمیلی از این عناصر، زمان یکی از مولفههای مهم موقعیت ارتباطی است. گاهی پیام در زمانی خاص هویت مییابد و در زمانی مشخص، امکان ارزش گذاری ارتباطی را دارند و خارج از این موقعیت زمانی، پیام ویژگی تاثیرگذاری را از دست میدهد و به عنوان یک فرض تاریخی سنجیده خواهد شد.
گذشتگان از مفهوم زمان، به شکل خدایگان و ایزدان نام بردهاند زروان خدای زمان، در اساطیر ایران، سازنده و هویت بخش هستی و زاینده خیر و شر محسوب می شود. از این رو، پیام در بستر زمان به وقوع میپیوندد و بدون زمان موجودیتی نبوده و پیام، موثرتر و کاملتر خواهد بود. و از طرفی، تاریخ اینگونه شکل میگیرد. و ارزش ها در قالب زمان است که ساخته و پرداخته میشوند.
چرخشهای زمانی و نیازهای تاریخی انسان
ما در لایههایی از پیچیدگیها و دوگانگیها زندگی میکنیم بخشی از هویت ما در حال جریان است و بخشی بنظر دارای سکون است که نمیتوانیم آن را باز گردانیم و با حتی در انتظار تجربههایی فراتر از اکنون هستیم. هر تحول ما در زمان، با چرخه سامسارا، یعنی تولد و مرگ همراه است. براساس اسطوره ایرانی زروان، که زمان بیکران و دارای نیروی زایش است به افقهای معنایی از روایتهای تاریخی، نشانهها و اسطورهها و نمادهایی اشاره دارد که هر دو جنبه از زایش را در خود دارد، خوبی و بدی. هر گونه حرکت، جنبش و خواهش های اجتماعی و انسانی در این نزاع گرفتار هستند زیرا، هر زایشی مرگ را نیز در خود دارد و رسانه انسانی، همان بدن زیسته ما، که مرکز تحول و ادراک است صحنه نزاع هستی و نیستی است ، نیرو های رو به جلو و آگاهیهای پیش رونده، نقطه عطف هستی خود را در زایش میدانند و مبارزه با نیستی را نیز فرض دانسته است.
مرگ نیز در این چرخه، بار دیگر هستی را درمی نوردد. اما، بخش زایش زمان، رو به سوی اعتلا و هماهنگ با نیروهای حیات بخش دارد و برای رسیدن به امیال درونی و آرزوهای خود تلاش میکند. مرگ نیز بخشی از آن است که روشنی را نابود میکند و چون نوید پیروزی در آخر زمان داده شده است پس مرگ در چنبره زمان گیر میکند و حرکتش به طرف آخر الزمانی گرفته میشود. و اسطورهها از دل این مفاهیم هستی شناسانه زاده میشوند و در قالب روایتهایی آیینی و نمادین صورت بندی میشوند .آیینها که میتوانند بیانگر تفکری هستی شناسانه باشند در دنیای معاصر، الزاما به عنوان یک مراسم اعتقادی در نظر گرفته نمیشوند بلکه به شکل یاد بودها، سوگواریها، جشنها و یا تجمعی برای بیان اعتراضات و مطالبات اجتماعی نیز، ظاهر میگردند و در هنر، با گذشت زمان به مراسمی آیینی و با تکرار در رسانه بدن و در قالب پرفورمنس آرت و یک اجرای هنری، بار دیگر باز آفرینی میشوند و به شکلی معنادار بیانگر رویداد های زندگی و مرگ، نو شدن و پیوند با جهان هستی خواهند بود و صحنه بدن، عرصه تجسم تقاضاها و آمال و آرزوهای انسان، که تکرار آن در چرخش زمان و هستی، تا رسیدن به پیروزی نهایی، که وعده داده شده است، ادامه خواهد یافت.
دیدگاه خود را بیان کنید